سایت مقالات فارسی – شاخصه‌های یاران مطلوب امیرمؤمنان علی درکلام حضرت باتأکید بر نهج‌البلاغه۹۲- قسمت ۸

شرکت سختکوشانه او در جنگ جمل و تصدّی فرماندهی سواره نظام لشکر علی (علیه السلام) جلوه بسیار داشت. در صِفّین نیز مسئولیت پیاده نظام کوفه و نیز قاریان را به عهده داشت. او بارها با عمروعاص و دیگر مخالفان امام (علیه‌السلام) سخن گفت و با منطقی استوار و استدلال‏هایی متین، حق را نمایاند.
این چهره درخشان و صحابى بزرگوار، در جنگ صِفّین، به شهادت رسید و به این ترتیب، پیشگویی شگفت پیامبر خدا(ص) که فرموده بود:«تو را گروه متجاوز می‏کشند»، به واقعیّت پیوست.[۱۷۰]
عمّار در دفاع از موضع علی(علیه‌السلام) درجنگ جمل گفت:«سوگند به خدا اگر همۀ مردم با امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) مخالفت کنند، هرگز با او مخالفت نخواهم کرد و همواره دستم در دست اوست؛ چون علی، از زمانی که خداوند پیامبرش را مبعوث کرده است، همواره با حق بوده است و من گواهی می‌دهم که بر هیچ کس روا نیست که کسی را بر او مقدّم بدارد.»[۱۷۱]
عمّار در جنگ صِفّین، پیشاپیش مردم (سپاه امیرالمؤمنین(‏علیه السلام) ) حرکت می‌کرد وآنها را با سخنان روشنگرانۀ خود،آگاه می‌نمود ودعوت به بصیرت می‌کرد و می‌گفت:«بار خدایا! تو می‏دانی که من اگر می‏دانستم رضایت تو در این است که خود را به این دریا بیفکنم، می‏افکندم.
بار خدایا! تو می‌دانی که اگر می‏دانستم رضایت تو در این است که نوک شمشیرم را بر شکمم بگذارم و سپس چنان بر آن خم شوم که از پشتم خارج شود، چنان می‏کردم و امروز، هیچ کاری را نمی‏شناسم که چون جهاد با این فاسقان، تو را خشنود سازد، و اگر کاری را می‏شناختم که تو را خشنودتر می‏کند، بی‌گمان، آن را انجام می‏دادم.
به خدا سوگند، قومی را می‏بینم که چنان بر شما ضربه می‏زنند که باطل‌گرایان از آن به تردید می‏افتند و به خدا سوگند، اگر بر ما ضربه می‏زدند و ما را تا زیر نخل‏های هَجَر[۱۷۲] می‏راندند، باز تردید نمی‏کردم که ما بر حقیم و آنان بر باطل‏اند. چه کسی رضایت خدا را می‏جوید و قصد بازگشت به دارایی و فرزندانش را ندارد؟»گروهی نزد او آمدند.
گفت:«به سوی این قومِ مدّعی خونخواهی عثمان بروید، که به خدا سوگند، خونخواه او نیستند، بلکه دنیا را مَضمَضه کرده و شیفته آن گشته‏اند و فهمیده‏اند که اگر به حق گردن نهند، میان آنان و آنچه که در آن غوطه‏ورند، جدایی می‏اندازد و پیشینه‏ای هم ندارند که بدان وسیله، حقّ اطاعت و ولایت بر مردم بیابند. پس به پیروان خود نیرنگ زدند و گفتند:«امام ما به ستم کشته شد» تا بدین گونه، پادشاه و سلطان شوند. پس به این جا رسیدند که می‏بینید، و اگر این ادّعا نبود، دو نفر هم پیرو آنان نمی‏شدند.
بار خدایا! اگر ما را یاری دهی، دیر زمانی است که یاری می‏دهی، و اگر کار را به سود آنان کنی، پس عذابی دردناک را به خاطر آنچه با بندگانت میکنند، برای آنها ذخیره کن.»[۱۷۳]
حذیفه ‌بن‌یمان عَبْسی
حُذَیفه بن‌یمان از یاران پیامبر(صلّی‌الله‌علیه‌وآله) است که پس از وفات پیامبر خدا (صلّی‌الله‌علیه‌وآله) ، با شناخت حقّ خلافت امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) ، با استوار‌گامی تمام در کنار حضرت امیر (علیه‌السلام) ایستاد. او در زمان عمر و عثمان، حکومت مدائن را به عهده داشت[۱۷۴] و در هنگام ‌خلافت‌یافتن امیرمؤمنان(علیه‌السلام)، در بستر بیماری بود. با این همه، لازم می‌دانست والایی‏ها و فضایل امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) را بیان کند.
هنگامی که پیام امیرمؤمنان به حذیفه ، فرماندار مدائن رسید، با تن رنجور، مردم را فراخواند و با آنان نماز گزارد. سپس دستور داد تا نامه را بیاورند و برای مردم خواند …. آن گاه، حذیفه بالای منبر رفت و پس از حمد وثنای الهی و درود بر پیامبرو خاندان او، گفت:«سپاس خدا را که حق را زنده کرد و باطل را میراند، عدل را آورد و ستم را نابود کرد و ظالمان را پایین آورد.
ای مردم! ولیّ شما، خدا و پیامبر خدا و امیر واقعی و حقیقی مؤمنان است. بهترین کسی است که پس پیامبر(ص) می‏شناسیم. ازهمۀ مردم، سزاوارتر و برای حکومت، از همه شایسته‌تر است است. به‌درستی‌که عادل‌ترین انسان‌ها وآگاه‌ترین آنها به راه حق است، مقرّب‏ترینِ افراد به خدا و نزدیک‌ترین آنان به پیامبر خداست. او اوّلین مسلمان در بین مردم است که دانا،مؤمن ونیکوکار و در جهاد، با سابقه‏‌ترین مسلمان است.
بشتابید به سوی برادر و پسر عموی پیامبر خدا، پدرحسن وحسین‏(علیهما‌السلام)، شوهر زهرای بتول، سرورِ‌زنان ‌دوجهان(سلام‌الله‌علیها). ای مردم! برخیزید و بر کتاب خدا و سنّت پیامبرش بیعت کنید؛ چرا که خشنودی خدا و مصلحت و نفع شما در آن است. والسلام!»
همۀ مردم برخاستند و به بهترین نحو با امیر مؤمنان(علیه‌السلام)، بیعت کردند. وقتی که بیعت پایان یافت، جوانی برخاست و در حالی که شمشیرش را حمایل کرده بود، از آخرِ صف فریاد زد:«ای امیر! ما در آغاز سخنت شنیدیم که گفتی:”ولیّ شما، خدا و پیامبر خدا و امیر حقیقی مؤمنان است”، که کنایه از آن بود که خلفای پیشین، امیر حقیقی مؤمنان نبودند.
خدا تو را بیامرزد، ای امیر! این موضوع را برای ما روشن کن وآن را مخفی ننما؛ چون تو از کسانی هستی که حضور داشته‏ای و ما غایب بوده‏ایم و ما این موضوع را بر عهده شما می‏گذاریم، و خداوند به هر آنچه از سرخیر خواهی و اخبار درست از پیامبر خدا(صلّی‌الله‌علیه‌وآله)، برای مردم بیان می‌کنید، بر شما گواه است.»
حذیفه گفت:«ای مرد! حالا که پرسیدی، گوش کن و بفهم. خلیفه‏هایی که پیش از علی بن ابی طالب(علیه‌السلام) بودند و امیرمؤمنان نامیده می‏شدند، کسانی بودند که خود و مردم، آنان را چنین نامیده بودند؛ و امّا علی بن ابی طالب را جبرئیل(علیه السلام) از سوی خداوند عزوجل چنین نامید و پیامبر (صلی الله علیه‌وآله) شهادت داد که جبرئیل (علیه السلام) بر او به عنوان «امیر مؤمنان»، سلام داده است و یاران پیامبر خدا(ص) در زمان حیات پیامبر خدا(صلّی‌الله‌علیه‌وآله) او را امیر مؤمنان می‏خواندند.»[۱۷۵]
زیدبن‌صوحان العبدی
زید بن صُوحان ، برادر صَعصَعه و سَیحان، از خطیبان زبردست، شجاعان استوارگام، بزرگان، زاهدان، ارجمندان و از یاران وفادار امیر مؤمنان علی(علیه‌السلام) بود.[۱۷۶]
پیامبر (صلی الله علیه وآله) از او به نیکی یاد می‏کرد و می‌فرمود:
«هر کس دوست دارد مردی را ببیند که یکی از اعضایش قبل از او به سوی بهشت می‏رود، به زید بن صُوحان بنگرد.»[۱۷۷]
این سخن والای پیامبر خدا (صلّی‌الله‌علیه‌وآله)ـ که فضیلتی بزرگ برای زید بود ـ در جنگ جَلولاء،[۱۷۸] مصداق یافت.
زید، زبانی حقگو و افشاگر داشت. چنین بود که عثمان، وجودش را در مدینه تحمّل نکرد و او را به شام، تبعید کرد و چون انقلابیان، حرکت اعتراض‏آمیز خود (علیه عثمان) را در مدینه شکل دادند، زید به آنها پیوست.[۱۷۹]
زیدبن‌صوحان ، ازیاران امیرمؤمنان علی(علیه‌السلام) بودکه درجنگ جمل شهید شد؛ هنگامی‌که زید زخمی شد و ازروی اسب به زمین خورد، امام علی(علیه‌السلام) بربالین او رفت. زید سرخود را به طرف حضرت کرد وگفت: «ای امیرالمؤمنین خدا به تو جزای خیر دهد. والله تورا علیم به خدا دانستم؛ وبه خدا سوگند که به همراهی تو با دشمنانت از روی جهل نجنگیدم لیکن چون حدیث غدیر را که درحق تو وارد شده‌است از امّ‌سلمه شنیده بودم وازآنجا وخامت عاقبت کسی که تورا تنها بگذارددانسته بودم پس کراهت داشتم که تو راتنها گذارم تا مبادا خدای تعالی مرا مخذول سازد»[۱۸۰]
درجریان جنگ جمل، وقتی عایشه به بصره رسید،نامه‌ای برای زیدبن صوحان نوشت وازاو خواست تا مردم کوفه را از یاری وکمک به علی(علیه‌السلام) بازدارد ومنتظر بماند تا فرمان بعدی به او برسد. وقتی نامۀ عایشه به زیدبن صوحان رسید جواب نامه را اینگونه داد که:« مارا به چیزی امرکرده‌ای که به غیرآن مأموریم وخودت نیز چیزی را ترک کردی که به آن مأموری.»[۱۸۱]
صعصعه بن صوحان العبدی
صَعْصَعه بن صُوحان، از بزرگان یاران امیرمؤمنان علی(علیه السلام) و از کسانی بود که او را چنان که باید، شناختند.
عثمان، او را به همراه مالک اشتر و بزرگانی دیگر، از کوفه به شام تبعید کرد و وقتی مردمان بر عثمان شوریدند و پس از آن با امیرمؤمنان علی(علیه السلام) بیعت کردند، او ـ که در شناخت عظمت امیرالمؤمنین(علیه‌السلام)، ژرف اندیش و کم نظیر، و در خطابه، چیره دست و گزیده گو بود ـ به پا خاست گفت:«ای امیر مؤمنان! به خدا سوگند، تو خلافت را زینت دادی و خلافت، سبب زینت تو نشد. و تو خلافت را بالا بردی و آن، مقام تو را بالا نبرد. و نیاز خلافت به تو، بیشتر از نیاز تو به آن است !»[۱۸۲]
وقتی که امیرمؤمنان علی(علیه‌السلام)، صعصعه بن صوحان را به سوی خوارج فرستاد، خوارج به او گفتند:«آیا اگر علی با ما و در جایگاه ما بود، تو با او بودی؟» گفت:«آری.» گفتند:«پس تو در دینت دنباله‏رو علی هستی. بازگرد که دینی نداری.»
صعصعه گفت:«وای بر شما! آیا از کسی دنباله‏روی نکنم که به خوبی از خدا دنباله‏روی می‏کند و همواره و صادقانه در پی فرمان خداست؟ آیا پیامبر خدا، هنگامی که جنگ شدّت می‏گرفت، او را پیش نمی‏فرستاد تا آن را زیر پایش لگدمال و آتش آن را با شمشیرش، خاموش کند و در راه خدا چنان افتاده بود که پیامبر خدا و مسلمانان از طریق او پیش می‏رفتند پس کجا می‏چرخید و کجا می‏روید و به چه کس رغبت می‏ورزید و از چه کس باز می‏مانید؟!»[۱۸۳]
وقتی امیرمؤمنان علی(علیه السلام) از جنگ جمل بازگشتند، گروهی از سرشناسان عرب را به نزد خود فراخواندند و فرمودند:«شما سرشناسان عرب در نظر من و نیز سرکردگان یارانم هستید. نظر خود را درباره این پسر خوشگذران (یعنی معاویه) به من بدهید» و سپس مدّت زمان طولانی‏ای به مشورت با آنان پرداخت.
پس صعصعه به صوحان گفت:«هوا و هوس، معاویه را به خوشگذرانی کشانده و دنیا را محبوبش ساخته و به خاک افتادن و کشته شدن مردان برایش مهم نیست و آخرت خود را به دنیای آنان فروخته است. اگر با اندیشه با او برخورد کنی، إن شاء اللَّه راه می‏یابی و به مقصود می‏رسی و توفیق با خدا و پیامبرش و تو ـ ای امیر مؤمنان ـ است.
و نظر من این است که بزرگی از یاران سرشناست و فرد معتمدی از افراد مورد اعتمادت را با نامه‏ای که او را به بیعتت فرا می‌خوانی، به سویش بفرستی. اگر پاسخ مثبت داد و بازگشت، حقّی و وظیفه‏ای می‏یابد و تو نیز حقوق و تکالیفی داری، و اگر نپذیرفت، با او می‏جنگی و تا پایان، سرنوشت و قضای الهی را تاب می‏آوری.»
امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) فرمودند:«پس – ای صعصعه -، تو خود، این نامه را بنویس که تو را به سوی معاویه می‌فرستم…‌ .»[۱۸۴]
حُجر بن عَدی کِندی
حُجر بن عَدی کِندی از یاران پیامبر خدا(صلّی‌الله‌علیه‌وآله) وامیرالمؤمنین(علیه‌السلام) است. دنیا گریزی، زهد، نمازگزاری و روزه‏داری بسیار، سلحشوری و رزم‏آوری، شرافت و کرامت و درستکاری و عبادت، از ویژگی‏های اوست. روح پاک، نفْس سالم، مَنش والا و روش پیراسته حُجر بود که او را مستجاب الدّعوه ساخته بود.[۱۸۵]
او هرگز در برابر حق‏کشی‏ها و باطل‏گرایی‏ها سکوت نمی‏کرد. چنین بود که همراه مؤمنان و مجاهدان، بر عثمان شورید و در عینیت بخشیدن به حاکمیت امیرالمؤمنین(علیه السلام) از هیچ کوششی دریغ نکرد و به این شکل، از اصحاب ویژه و پیروان مطیع حضرت امیر(علیه‌السلام) به شمار رفت.[۱۸۶]
او در نبردهای امیرمؤمنان علی(علیه السلام) شرکت داشت. در جمل، فرمانده سواره نظام کِندیان بود و در صفّین، فرماندهی قبیلۀ خود را به عهده داشت و در نهروان، نیز در سپاه امیرالمؤمنین(علیه السلام) فرماندهی می‏کرد.
او زبانی گویا و کلامی نافذ داشت. به بلاغت سخن می‏گفت و با فصاحت، حقایق را بیان می‏نمود. سخنان زیبا و بیدارگر او درباره جایگاه والای علی(علیه السلام) نشانی است از این حقیقت.[۱۸۷]
او یار باوفای امیرالمؤمنین(علیه السلام) و از مدافعان سختکوش آن حضرت بود. وقتی ضحّاک بن قیس برای غارتگری به سوی عراق آمد، حجر بن عدی برای رویارویی با او حرکت کرد و با دلاوری او را شکست داد و ضحّاک، پا به فرار گذاشت.
وقتی ضَحّاک، از سوی معاویه برای غارت قُطقُطانه حرکت کرد،[۱۸۸] امیرمؤمنان(علیه‌السلام) مردم را برای مقابله با او به جنگ دعوت کردند. حجر بن عَدی کِندی روبه‏روی حضرت ایستاد و گفت:«ای امیر مؤمنان! خداوند، هر کس از عشیرۀ من را که دوستدار نزدیکی به تو نیست، به بهشت نبرد !تو همان گونه عمل کن که وظیفۀ خود می‏بینی ؛ چرا که حق، یاری می‏شود و شهادت، برترین روزی است. افرادی با خلوص را همراهم کن و با حُسن تدبیرت مرا پشتیبان باش و خداوند، پشتیبان انسان و خانوده‏اش است. شیطان از دل‏های بیشتر مردم جدا نمی شود تا آن‏گاه که روحشان از پیکرشان جدا شود.»
چهرۀ امیرالمؤمنین(‏علیه السلام) با شنیدن این سخن از شادی برافروخته شد و حُجر را تحسین کردند وفرمودند:«خداوند، تو را از شهادت ـ که من می‏دانم شایسته آنی ـ محروم ندارد!».[۱۸۹]

برای دانلود متن کامل این پایان نامه به سایت  pipaf.ir  مراجعه نمایید.