پژوهش – نقش رفتار سازمانی مثبت گرا در کاهش سکوت سازمانی مورد مطالعه کارکنان ادارات …

خلاصه فصل
در این فصل پس از بیان مسئله پژوهش و اهمیت و ضرورت آن، اهداف، فرضیهها و مدل مفهومی تحقیق آورده شد. در ادامه و در فصل ۲ به بررسی بیشتری دربارهی متون و سؤالات پژوهش خواهیم پرداخت. فصل ۳ روششناسی مورداستفاده این تحقیق را شرح خواهد داد، فصل ۴ به تجزیه‌وتحلیل دادهها میپردازد و در فصل ۵ بحث و نتیجهگیری را ارائه خواهیم داد.
فصل دوم
ادبیات و پیشینه تحقیق
ادبیات و پیشینه تحقیق
 
مقدمه
در این فصل بهمنظور درک بهتر مفاهیم مطرح‌شده‌ی پژوهش حاضر، به‌مرور ادبیات و بررسی اجمالی زمینههای مرتبط با موضوع تحقیق پرداخته شده است. در آغاز مبحث روانشناسی مثبتگرا که بهعنوان پایه و اساس رفتار سازمانی میباشد، را آوردهایم. بخش رفتار سازمانی مثبتگرا مشتمل بر شرح هریک از حالتهای رفتار سازمانی مثبتگرا (خودکارآمدی، امیدواری، خوشبینی و تابآوری/ شکیبایی) و چگونگی شمول[۱۵] این حالتها بهعنوان سازههای رفتار سازمانی مثبتگرا است. مرور ادبیات با شرح مفهوم سکوت سازمانی و ابعاد آن پیگیری خواهد شد. پس‌ازآن به علل پیدایش سکوت سازمانی و پیامدهای آن خواهیم پرداخت. در ادامه به پیشینه تحقیقات مرتبط با پژوهش حاضر پرداخته میشود و درنهایت مدل تحلیلی پژوهش ارائه شده است.
 
روانشناسی مثبتگرا[۱۶]
نیاز به یک نگرش مثبت
اگرچه روانشناسی مدرن[۱۷]، با تصدی مسئولیتِ نهتنها کمک به مردم برای حلِ مشکلاتشان، بلکه شناسایی و ایجاد توانمندیها در آن‌ها برخاسته بود، سالهاست که تقریباً تمام توجه آن به بیماریهای روانی -اشتباهات مردم و چگونگی ترمیم آسیبها- اختصاص یافته است (Luthans, Avolio, Walumbwa & Li, 2005). دهها سال پژوهش پیوسته بر روی نگرشهای منفیگرایانه و مشکلات در اصول اساسی رفتار سازمانی و مدیریت منابع انسانی[۱۸] و همچنین روانشناسی یا حتی جامعهشناسی، در درک بهتر نقاط قوت، رشد و عملکرد بهینه منابع انسانی، نتیجهبخش نبوده است (Luthans, Youssef & Avolio, 2007).
پیش از جنگ جهانی دوم، روانشناسان عهدهدار یک مأموریت سهگانه بدین شرح بودند: (۱) مداوای بیماران روانی؛ (۲) کمک به افراد سالم جهت شادتر و پربارتر زیستن؛ (۳) کمک به شکوفاسازی قابلیتهای انسانی؛ اما بعد از پایان جنگ، نیاز زیادی برای درمانهای جبرانی روانی به وجود آمد و منابع قابل‌توجهی برای سازوکارهای کنترل آسیبها و درمان بیماریها اختصاص یافت که هزینهی آن غفلت از دو هدف از اهداف سهگانهی روانشناسی بود و در کل رسالت روانشناسان به هدف اول یعنی مداوای بیماران روانی محدود و معطوف شد (Luthans, Youssef et all, 2007)، به‌طوری‌که روانشناسان بالینی[۱۹] تقریباً تمام توجه خود را به تشخیص و درمان بیماریها معطوف داشتند و روانشناسی اجتماعی[۲۰] سرگرمِ انحرافات، پندار وهمآلود، نقصان و اختلالات رفتار انسان شد. به‌عنوان‌مثال، یک بررسی کلی در ادبیات معاصر روانشناسی نشان داد، در حدود ۰۰۰,۲۰۰ مورد مقاله دربارهی درمان بیماریهای روانی؛ ۰۰۰,۸۰ مورد دربارهی افسردگی؛ ۰۰۰,۶۵ مورد دربارهی اضطراب؛۰۰۰,۲۰ مورد دربارهی ترس؛ و ۰۰۰,۱۰ مورد دربارهی خشم؛ امّا فقط ۰۰۰,۱ مورد مقاله دربارهی مفاهیم مثبت و تواناییهای مردم، منتشرشده است (Luthans, 2002b). آبراهام مزلو[۲۱]، رهبر جنبش روانشناسی انسانگرا[۲۲]، این نگرانی را، زمانی که اظهار داشت، “که انگار روانشناسی عامداً خود را به تنها نیمی از صلاحیت ذی‌حق و حوزهی اقتدار خود محدود کرده بود و بدتر اینکه، به نیمهی پست” به طرز ماهرانهای نشان داد (Maslow, 1954).
با آغاز سده بیست‌ویک، گروهی از روانشناسان به رهبری مارتین سلیگمن، تصمیم گرفتند به بررسی یافته‌های پژوهشی خود در پنج دهه گذشته با نام مکتب روانشناسی بیماریگرا بپردازند. آنها به این نتیجه رسیدند که باوجود دستاوردهای چشمگیری که در یافتن درمان‌های مؤثر برای بیماری‌های ذهنی و رفتارهای ناکارآمد حاصل شده بود، در روانشناسی، در کل، توجه به نسبت اندکی به رشد، توسعه و خودشکوفایی افراد سالم شده بود. درنتیجه، سلیگمن و همکارانش درصدد برآمدند، در جهتدهی دوباره به پژوهشهای روانشناختی، دو مأموریت فراموش‌شده‌ی روانشناسی را موردنظر قرار دهند. بدین ترتیب دعوت سلیگمن و تعدادی از روانشناسان برای تغییر جهت مطالعات روانشناسی به دو مأموریت مزبور، یعنی کمک به افراد سالم برای برخورداری از شادی و بهره‌وری بیشتر در زندگی و کمک به شکوفاسازی قابلیت‌های انسانی، نهتنها موجی از انگیزه را به راه انداخت، بلکه در ایجاد تئوری و تحقیقات تجربیِ آنچه امروز بهعنوان روانشناسی مثبتگرا نام برده میشود، مؤثر بوده است (Luthans, Youssef et all, 2007).
 
 
روانشناسی مثبتگرا چیست؟
جنبش روانشناسی مثبتگرا، اساساً تحت رهبری روانشناس مشهور مارتین سلیگمن، در واکنش به اشتغال تقریباً انحصاری که روانشناسی به جنبههای آسیبشناسانه و منفی رفتار و عملکرد انسان داشت، پدیدار گشت. سلیگمن و عدهای از روانشناسان، سالها قبل، نگرانِ عدم توجه کافی به نقاط قوت و دیگر ویژگیهای مثبت مردم بودند که زندگانی را ارزشمند میسازد. آن‌ها به‌هیچ‌عنوان ادعای کشف نمودن ارزش مثبتگرایی- که پیشینهای غنی و دیرینه دارد- را ندارند، آن‌ها درواقع خواستار تغییر رویکرد روانشناسی، حداقل در برخی از تأکیداتش بر بدترین چیزها در زندگی به سمت رویکردی متوازنتر در مطالعه و درک بعضی از بهترین چیزها در زندگی بودند.
سلیگمن و سیکزنت میهالی[۲۳] در معرفی حوزه روانشناسی مثبتگرا، سطوح سهگانهای به شرح زیر را بیان نمودند:
تجارب ذهنی ارزشمند. بهزیستی، قناعت و رضایت (در گذشته)؛ امیدواری و خوشبینی (برای آینده)؛ و سلاست[۲۴] و شادمانی (در حال حاضر).
 صفات مثبت فردی. ظرفیت عشق ورزیدن و حرفهگرایی، شجاعت، مهارت بینفردی، حساسیت زیباییشناسی، پشتکار، گذشت، اصالت، تفکر آیندهنگر، معنویت، استعداد و بینش.
فضایل مدنی و نهادهایی که افراد را به سمتی سوق میدهند که شهروندی بهتر  شوندمسئولیت، محبت، نوعدوستی، نزاکت، اعتدال، مدارا و اخلاق کاری.
این اهداف بسیار “مثبت”  نهتنها برای درمان، بهزیستی، آموزشوپرورش، زندگی خانوادگی، روابط اجتماعی، و جامعه پیامدهایی آشکار دارد، بلکه، مهمتر اینکه برای زندگی سازمانی و رفتار سازمانی نیز پیامدهایی آشکار دارد. درواقع، شواهد پژوهشی فراوانی وجود دارد که بر وجود رابطهای معنادار بین سلامت[۲۵] (جسمانی و روانی)، روابط[۲۶] (صمیمی و اجتماعی) و کار[۲۷] (عملکرد و رضایت) یا آنچه بهطور اختصار میتوان آن را بهزیستی اچ-آر-دبلیو[۲۸] نام نهاد، اذعان دارد؛ به‌عبارت‌دیگر، همانند مدل سهگوشهای شناختی اجتماعی  بندورا[۲۹]، مدل اچ-آر-دبلیو که در شکل ۲-۱ نشان داده شده است، یک رابطهی متقابل و تعاملی بین سلامت، روابط و کار را نشان میدهد (به‌عنوان‌مثال، سلامت افراد بر روابط آنها تأثیر میگذارد و روابط آنها بر سلامتشان تأثیرگذار است، سلامت آنها بر کارشان تأثیر میگذارد و کار افراد بر سلامتشان تأثیرگذار است و غیره).
مهمتر اینکه  اکنون شواهدی در تأیید موارد پیشگفته اذعان دارند، بهطوریکه تحقیق روانشناسان مثبتگرا از قبیل سونجا لیوبمرسکای[۳۰] با اطمینان نتیجهگیری میکند که خوشبختی (سطح مثبتگرایی یا بهزیستی اچ_آر_دبلیو) فرد به‌وسیله موارد زیر تعیین می‌شود:
حدود نیمی را میتوان به ژنتیک، مَزاج “اتصالات سخت[۳۱]” نسبت داد. (اما نه
تغییرناپذیر). به نظر می‌رسد این درصد زیادی باشد، اما لیوبمرسکای اشاره می‌کند، “۵۰ درصد مقداری زیاد از ۱۰۰ درصد است، اما درک این واقعیت که آن روی سکه جای کافی برای بهبود موجود است، حائز اهمیت میباشد”.
باکمال تعجب، به نظر میرسد  تنها در حدود ۱۰ درصد درنتیجهی شرایط زندگی است. همانگونه که لیوبمرسکای اشاره مینماید، “اگرچه ممکن است شما بهسختی این را باور کنید که چه اینکه شما با یک اتومبیل هیبرید لکسوس یا یک کامیون کهنه به محل کارتان بروید، چه اینکه شما جوان یا پیر هستید، یا جراحی پلاستیک چروک پوست انجام داده باشید، خواه شما در غرب میانهی بسیار سرد و یا  در سواحل خُنَک غرب  زندگی میکنید، شانس شما برای شاد بودن و شادتر شدن تقریباً یکسان است”.
مهم‌تر از همه اینکه ۴۰ درصد باقی‌مانده‌ی شادی، مثبتگرایی، یا بهزیستی اچ-آر-دبلیو به‌وسیله فعالیتهای ارادی تعیین میشود. آگاهی از این‌که بخشی بزرگ از خوشبختی فرد تحت کنترل خود او است، نویدبخش تأثیرگذاری شگرفی است که شما میتوانید در زندگی خود از طریق به‌کارگیری استراتژیهای ارادی برای بازسازی خود بهعنوان یک فرد شادتر، دارا باشید.
با توجه به مباحث پیشگفته، تقریباً بیش از ۴۰ درصد از خوشبختی فرد مربوط به اجزای ارادی است که رفتار سازمانی مثبتگرا به‌طورکلی و سرمایه روانشناختی به‌طور خاص میتواند ورودی آن را تأمین کند و بر آن تأثیر بگذارد. لازم به ذکر است که مؤلفههای رفتار سازمانی مثبتگرا و منابع روانشناختی مثبت از قبیل خودکارآمدی، امیدواری، خوشبینی و تابآوری (و هنگامیکه این سازهها باهم ترکیب شوند، سازه مرکزی سرمایه روانشناختی را تشکیل میدهند) حالتگونه و باز برای توسعهاند، ازاینرو می‌توانند به‌طور ارادی توسط خود فرد یا به‌وسیله هدایت منابع انسانی مستقیماً بر عملکرد کاری، و به‌نوبه خود بر روابط و سلامت افراد تأثیر بگذارند (Luthans, 2011).
عملکرد کاری درنتیجهی سرمایه روانشناختی
روابط
شبکه‌های اجتماعی
دوستان / شریک زندگی
سلامت
جسمانی
روانی
نیتهای مؤثر مثبت
باز برای توسعه و کنترل
شکل  ۲-۱٫ مدل اچ-آر-دبلیو (اثر تعاملی سلامت، روابط و کار)

برای دانلود فایل متن کامل پایان نامه به سایت ۴۰y.ir مراجعه نمایید.